X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یک سال قبل در چنین روزی - مامان و جوجه ها
Lilypie Premature Baby tickers
نظر
چهارشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 02:03 ب.ظ

سلام کوچولوهای مامان!
از سفر برگشتیم و خیلی خوش گذشت. هم  جشن عقد دختر عموی من که توی یک باغ خیلی قشنگ بود و تا ساعت 2 صبح ادامه داشت که شما دو تا عشق کوچولو اصلا مامان رو تذیت نکردین و مثل همیشه یک آقا و خانم با شخصیت و آروم بودین (البته غیر از وقتی روی میز میذاشتمتون و حسابی با میوه و شیرینی و شام و ... دست و پنجه نرم میکردین!!! )
چند مرتبه رفتیم حرم که خیلی خوب بود. همه فامیل هم عاشقتون شده بودن و کلی باهاتون سرگرم میشدن.
عمو (عموی مامان) به سجاد میگفت: سجاد بیا بخواب اینجا... سجاد هم میرفت سرش رو میذاشت روی پشتی و میخوابید. بعد عمو کلی قربون صدقه میرفت.  یا میگفت ساعت کو؟ دوتاییتون برمیگشتین به ساعت روی دیوار نگاه میکردین. و خیلی کارای بامزه دیگه که همه رو شاد میکرد.
بعد از سفر خدا رو شکر غذاخوردن سجاد خوب شد و الان همه چی میخوری و دیگه اصلا اذیت نمیکنی. حتی ماست که اصلا نمیخوردی حالا دیگه حتی وقتی کاسه تموم میشه گریه میکنی و بازم میخوای. (حالا میفهمم وقتی میگن اگه بچه غذا نخورد کاری به کارش نداشته باشین و به زور غذا رو تو دهنش نذارین راست میگن کاری که دقیقا من با سجاد کردم و جواب گرفتم.)
کارای زیادی یاد گرفتین:
ستاره گوشی تلفن یا موبایل رو برمیداری میذاری روی گوشت و میگی: الووو  (avo) اینقدر هم قشنگ میگی که آدم دلش میخواد درسته قورتت بده !!!
به همه چی اشاره میکنی و نشون میدی.
سجاد  مامان شما هم وقتی ازت سوال میکنم با نگاه کردن جای هرچیزی رو نشون میدی.
وقتی آهنگ میشنوی میرقصی.
وقتی یک وسیله دستت میدیم یا برمیداری با دقت هرچه تمام تر و با انگشت اشاره بهش نگاه میکنی و به قول خاله مثل اینه که داری اتم میشکافی (قربونت برم من).

____________________
امروز سالروز تولدتون مطابق با ماه قمریه.  مبارک باشه هم برای شما و هم برای ما که واقعا چشممون روشن و دلمون گلشن شد.
____________________
سال قبل این موقع بخاطر اینکه پاهام یک ماه بود درد شدید داشت و کبود میشد بعد از دکتر و سونوگرافی عروق و ...  معلوم شد خون توش لخته شده و دکتر گفت سریع باید بستری بشم.
یک همچین شبی یعنی 87/5/14 رفتیم بیمارستان و بستری شدم و بهم هپارین وصل شد. استراحت مطلق برای 4 روز و  بعد هم فعالیت خیلی کم. تا 1 هفته بیمارستان بودم و با یک شکم خیلی خیلی بزرگ که شما دوتا جوجه نازم توش بودین به کمردرد شدید مبتلا شدم که پادرد از یادم رفته بود. همه توی بیمارستان میگفتن چون نی نی ها کاملا رسیدن زایمان کن تا راحت تر بتونی دارو بگیری، ولی من اعتقادم بر این بود که هرچی بیشتر شماها رو نگه دارم برای رشدشون بهتره.  اگرچه هفته بعدش که مرخص شدم 4 روز بعد خودتون تشریف آوردید و دل همه رو شاد کردین.
حالا دیگه همه اون دردها و ناراحتی ها از یادم رفته و به تنها چیزی که فکر میکنم شما دوتا گل قشنگم و عشقیه که توی دلم خونه کرده.
خیلی دوستتون دارم و برای اینهمه عشق ازتون ممنونم.
_______
الآن داریم میریم شمال. برای همین عجله دارم. این پست بعدا تکمیل میشه..
.