X
تبلیغات
نماشا
رایتل
وقایع اتفاقیه - مامان و جوجه ها
Lilypie Premature Baby tickers
نظر
چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:34 ب.ظ

از اونجا بگم که خبر فوت عمه رو شنیدیم و اوضاع روحیمون داغون شد. خودمون اینجا بودیم و دلمون مشهد. مامان و بابا و خاله ها و دایی که فردای همون شب عازم مشهد شدند. ولی ما بخاطر آنفلوآنزا و سردی هوا نمیتونستیم بریم. بهر حال مراسم بود و فامیل پرجمعیتی هم که ما داریم ترسم از این بود هرکی برسه بخواد بغلتون کنه و شما هم که اجتماااااعی دیگه چه شود!...

برای همین یک تصمیم کبری گرفتیم و اون هم این بود که شما پیش بابا بمونید تا من 2 روز برم مشهد و برگردم !!!!!!

میدونستم بابایی از پس نگهداریتون بر میاد و از من بهتر باهاتون کنار میاد. خلاصه قرار شد صبح 5 شنبه برم و جمعه شب برگردم. سه شنبه شب که خوابیدیم سجاد بدون هیچ علتی تب کرد و بینیش کیپ شد و اصلا نخوابید. من هم تا صبح بیدار بودم.استامینوفن و دیفن هیدرامین و شربت سرماخوردگی رو شروع کردم براش هر 8 ساعت. صبح تبش قطع شد ولی آبریزش بینی ادامه داشت. عصر با بابا رفت دکتر که خدا رو شکر چیزیش نبود و دکتر گفته بود سرما خوردگی ساده فصلیه و همین داروها که دارین میدین کافیه. قرار شد اگه شب بعد خوب خوابیدی و مشکل نداشتی من برم وگرنه از رفتن به سفر منصرف بشم. که خوب و راحت خوابیدی و مامان ساعت 5 صبح عازم فرودگاه شد با دلی که از شما کنده نمیشد!

مراسم هفتم عمه جمعه ظهر برگزار شد و قرار بود ساعت 11 شب برگردم تهران. بیماری سجاد به ستاره منتقل شده بود و بابا جمعه خبر داد که ستاره مریض شده و شب قبلش اصلا نخوابیده. خلاصه تا شب 100 بار زنگ زدم و جویای احوال شما شدم تا بالاخره به تهران برگشتم. ساعت حدود ۲ صبح رسیدم خونه و هردوتون خواب بودین. اونقدر بوسیدمتون تا دوباره زنده شدم. {ممنون همسر همیشه همراهم که اگر یاری تو رو نداشتم از پس هیچ کاری بر نمیومدم} 

صبح شنبه هم مامان اینا برگشتند اصفهان.

شنبه هفته بعدش مامان جون اومد پیشمون و کلللللی شاد شدیم. روز بعدش هردوتون تب شدید همراه با اسهال به سراغتون اومد که داغونمون کرد. شب تا صبح بالای سرتون نشستم و پاشویه میکردم. تب سجاد کمی پایین میومد میرفتم سراغ ستاره؛ تب ستاره کم میشد باز سجاد تو تب میسوخت(هرکدوم رو توی یک اتاق خوابونده بودم که از صدای گریه و ناراحتی هم بیدار نشین)... تا حالا اینقدر شدید تب نکرده بودین که به هیچ وجه نتونم کنترل کنم!

فردا صبحش اونقدر ضعیف شده بودید که سجاد نمیتونست روی پاهاش بایسته و تا میخواست راه بره میفتاد. کلی هم بابت این موضوع گریه میکرد که چرا نمیتونه راه بره.

آزمایش دادین که همونطور که حدس زده بودم عفونت بود و آنتی بیوتیک چاره اش...

مامن جون یک هفته پیشمون بودند و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و جمعه هم به اصفهان برگشتند.

4 شنبه رفتیم اصفهان چون شنبه که عید قربان بود عروسی نوید پسر خاله ام بود. بعد از عروسی هم بابا برگشت تهران و ما اصفهان موندیم. بسیار خوش گذشت تاااااااااااااااااا عید غدیر که بابا اومد دنبالمون و برگشتیم تهران.

 ما نتیجه میگیریم اگه بچه مون رو تو پر قو هم نگه داریم اگر بخواد مریض بشه میشه و هیچ کاری هم نمیشه کرد. مثل وروجکهای ما که نه از خونه بیرون رفته بودن نه کسی اومده بود خونه مون که بگیم بیماری رو سرایت داده.

این بود انشای من!

____________________


دختر نازم! دیروز برای اولین بار به مامان کمک کردی!!... اون هم به چه قشنگی

مامان داداش رو شست و از دستشویی که اومد بیرون همینطور که میخوابوندش تا خشکش کنه گفت: ستاره مامان! برو پوشک بیار واسه داداشی. بعد هم به اتاق اشاره کرد. شما هم رفتی توی اتاق و دقیقا بسته پوشک رو برداشتی ولی چون یک بسته 70 تایی پوشک کمی (!) برات سنگینه مامان به روی میز اشاره کرد و گفت پوشک روی میز رو بیار. شما هم بعد از اینکه یکی دوتا اسباب بازی از روی میز برداشتی و نشون مامان دادی پوشک رو براش آوردی. فقط خدا میدونه اون لحظه چه حالی به مامان دست داد. (خداییش خودم رو تو آسمونها احساس میکردم) تازه بعد از این شیرین کاری تمام جرأتم رو جمع کردم و گفتم: ستاره برو شلوار داداشی رو از اونجا که رفتیم آب بازی کردیم بیار... و تو دقیقا رفتی پشت در دستشویی و شلوار داداش رو برام آوردی.(فقط کسی که این احساس رو تجربه کرده میتونه من رو تو اون لحظه تصور کنه)


بعدا میام و این پست رو با شیرین کاریهاتون تکمیل میکنم...