خانه عناوین مطالب تماس با من

مامان و جوجه ها

مامان و جوجه ها

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • روزه داران کوچولوی من
  • همشاگردی سلاااااااااام
  • شش ساله های مادر
  • پسر مامان بزرگ میشود
  • آشغال، نوشابه است!
  • شبی با ستاره!
  • آغاز فصلی نو
  • [ بدون عنوان ]
  • تولدتون مبارک جوجه های قشنگم!
  • عجب صبری خدا دارد !
  • اولین تک بیتی ستاره و حاضرجوابیهای سجاد
  • از هر دری سخنی
  • ۳ سال بعد . . .
  • !
  • امروز (دیروز)

بایگانی

  • تیر 1394 1
  • مهر 1393 1
  • مرداد 1393 1
  • تیر 1393 1
  • اسفند 1392 1
  • مهر 1392 2
  • مرداد 1392 1
  • مرداد 1391 1
  • فروردین 1391 1
  • آذر 1390 2
  • مرداد 1390 6
  • اسفند 1389 1
  • آذر 1389 1
  • مرداد 1389 1
  • خرداد 1389 1
  • اردیبهشت 1389 1
  • فروردین 1389 1
  • اسفند 1388 1
  • بهمن 1388 1
  • دی 1388 1
  • آذر 1388 2
  • آبان 1388 2
  • مهر 1388 3
  • شهریور 1388 4
  • مرداد 1388 2
  • تیر 1388 2
  • خرداد 1388 4
  • اردیبهشت 1388 2
  • فروردین 1388 1
  • اسفند 1387 2
  • بهمن 1387 3
  • دی 1387 3
  • آذر 1387 5

آمار : 110339 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • روزه داران کوچولوی من پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 23:51
    روزه میگیرین! سفت و سخت. البته کله گنجشکی سحر بیدار میشین و سحری میخورین، بعد هم تا اذان ظهر هیچی نمیخورین. هرچی هم میگم پشت سر هم نگیرین فایده نداره. سجاد میگه اگه سحر منو صدا نزنی مجبورم بدون سحری روزه بگیرم !! بریم ببینیم تا کجا پایه اید کوچولوهای قشنگم... البته کوچولوهای کلاس دومی (قول میدم زود زود از ماجراهای...
  • همشاگردی سلاااااااااام سه‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1393 23:48
    مبارک باشه عزیزان دلم ورودتون به سرزمین علم و دانش.
  • شش ساله های مادر یکشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1393 00:53
    کلی با شش سالگیتون حال میکنین فداتون بشم. به سبک جمله اول کتابهای الفی اتکینز(این الفی اتکیز است. او ٦ سال دارد) خودتون رو معرفی میکنین. مدتهاست منتظر تولد شش سالگی بودید که بالاخره از راه رسید. هرچند ما تقریبا دو هفته زودتر و وقتی اصفهان بودیم رفتیم پیشواز! همیشه فکر میکردم شیرین زبونی بچه ها مربوط به ٣ و ٤ سالگیه...
  • پسر مامان بزرگ میشود دوشنبه 9 تیر‌ماه سال 1393 13:57
    امروز و دقیقا نیم ساعت قبل اولین دندون کوچولوی خوشگلت افتاد. داشتین بازی میکردین که یهو خواهر اومد گفت فکر کنم دندون سجاد افتاد! و پشت سرش شما دندون به دست اومدی بیرون و گفتی مامان ببین این دندونمه که افتاده؟؟؟ و مامان کلللللللی ذوق کرد. مبارکت باشه عزیز دلم بعدا نوشت: دندون دومت رو وقتی رفته بودیم هایپر استار همراه...
  • آشغال، نوشابه است! یکشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1392 07:58
    با دوستمون رفته بودیم بیرون. آدرین و شما همکلاسی پیش دبستانی هستید. سر ناهار مشغول خوردن فلفل دلمه ای بودید. اونقدر هم با خوشمزگی میخورین که آب از لب و لوچه اطرافیان جاری میشه (البته فقط فلفل خام دوست دارین). آدرین گفت منم میخوام و مامانش یه تیکه گذاشت دهنش. کمی که گاز زد چهره اش مچاله شد و گفت اه این چقدر آب داره! و...
  • شبی با ستاره! شنبه 6 مهر‌ماه سال 1392 05:47
    شب موقع خواب لباس خوابت رو پوشیدی و صدا زدی که همو بوس بوسی کنیم تا بخوابی: -مامان شما وقتی کوچیک بودی چندتا اسباب بازی داشتی؟ کم -یعنی چقد؟ خیلی کم، یکیش همین عروسکیه که شما باهاش بازی میکنی -دیگه؟ اوووووووم دیگه یادم نمیاد ولی مثل شما اینهمه نداشتم! -چرا؟ چون من با داداش کوچولوم همیشه بازی میکردیم و نیازی به اسباب...
  • آغاز فصلی نو دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 23:01
    امروز برایتان یک شروع بی پایان بود. پاهای کوچکتان را در راهی بزرگ نهادید و رفتید تا آغاز کنید کسب دانش و معرفت را و جستجو کنید بهترین راه درست زیستن را ... یاد آنروزهایم بخیر. یاد اولین روز مدرسه و دلتنگیهایم. یاد بازیهای بچگی و قهرها و آشتیهای مدام و بی تکراری که دیگر نه قهرهایم به تلخی آنروزها شد و نه آشتیهایم به...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1392 23:33
  • تولدتون مبارک جوجه های قشنگم! چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1391 23:55
  • عجب صبری خدا دارد ! جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1391 23:27
    ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم هرجا که پا میذارم تو رو اونجا میبینم تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد حالا اون دستها کجاست اون دوتا دستهای خوب؟ چرا بیصدا شده لب قصه های خوب؟ من که باور ندارم اونهمه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد ! آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار...
  • اولین تک بیتی ستاره و حاضرجوابیهای سجاد شنبه 5 آذر‌ماه سال 1390 02:34
  • از هر دری سخنی جمعه 4 آذر‌ماه سال 1390 02:02
  • ۳ سال بعد . . . سه‌شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1390 19:01
  • ! دوشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1390 23:58
  • امروز (دیروز) چهارشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1390 01:49
  • ... سه‌شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1390 17:18
    نمیخواستم دیگه بگم. حس میکردم تعطیل بشه بهتره. وقتی کلمات و اصطلاحات شیرین و کودکانه شما رو به رشته تحریر درآوردم و یک به ظاهر دوست شروع کرد به مسخره کردن و متعجب شدن از اینکه اینا دیگه چیه و این چه جور حرف زدنه !!!!!!!!!!!!!!!!! کلی به فکر فرو رفتم که نکنه جای اینکه براتون خاطره بسازم باعث بشم بهتون توهین بشه!...
  • بلبل زبونی سه‌شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1390 17:01
    این یادداشت در تاریخ 7/12/89 (2 سال و نیمگی) نوشته شده: همسایه پشتی داره خونه میسازه. خونه رو خراب میکردن و هر روز با صدای مهیبی از خواب بیدار میشدیم. ستاره وحشت زده بمحض اینکه چشمهاش رو باز میکرد بدو بدو از اتاق میومد بیرون و میگفت: مامان صدا ستاره ترسید... یک روز بردمش کنار پنجره و خونه رو نشون دادم و گفتم ببین آقا...
  • دودا سه‌شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1390 16:44
    این یادداشت در تاریخ ۵/۸/۸۹ (2 سال و 2 ماهگی) نوشته شده : سلام چه مامان تنبلی! چه مامان بی فکری! یک وقت نکنه بیای سروقت وبلاگ و یکمی جوجه ها رو از احوالات این روزهاشون باخبر کنی؟؟؟ !!! خب ببخشید معذرت میخوام. خیلی وقتم محدوده. تقریبا به هیچ کاری نمیرسم جز بدو بدو دنبال شما دوتا وروجک. حالا زود بگم تا باز ... جونم...
  • خواهم گفت شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1389 01:04
    ...
  • مامان بد چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1389 23:32
    وای من خیلی بدم... از این به بعد میام کوچیک کوچیک مینویسم که دنبال یک فرصت طولانی نگردم. از همه دوستان عزیزم برای تبریک تولد تشکر میکنم بسیار زیاد. ببخشید که میخواستم جواب کامنت بذارم و فرصت نمیکردم. ************************** وای وای وای تو تا وروجک شیطون و بلا و شیرین مثل قند عسل که همین الان دارن با هم دعوا میکنن و...
  • چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی... دوشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1389 04:19
    تولدتون مبارک کوچولوهای قشنگم. 2 سال پیش چنین سحری از آخرین خواب پر اضطراب و استرس بیدار شدم و به دو تا ( بقول خودتون "دودا" ) عشق کوچولو رسیدم. و الآن شدین همه زندگیم. شما که پر از مهربونی و شیرین زبونی هستین و لحظه به لحظه زندگیمون رو سرشار ازشگفتی و شادی میکنین. تولدتون برای همیشه مبارک باشه و قدمهای...
  • کودکانم بزرگ میشوند... سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1389 18:03
    چقدر لذتبخشه وقتی دو تا موجود کوچولو که همه چی میفهمن و میتونن تصمیم بگیرن بهت بگن "بله" یا "نه". وقتی منتظر بابا میشن تا از اداره بیاد و برن "ددر"، وقتی مامان ناراحته بیان و هی دست روی سرش بکشن و بغض کنن و بکن "نا" (ناز)و.. و.. و.. بیشتر از 2 هفته میشه که ستاره بدون اینکه...
  • ... شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1389 16:30
    سجاد مامان الهی مامان پیش مرگت بشه پسر قشنگم اگه تو رو از دست داده بودم آیا الآن زنده بودم؟ چطور میتونستم بدون تو نفس بکشم مامانی. روز 5 شنبه که بابا از اداره اومد بردتون توی پارکینگ تا توپ بازی کنین. وقتی داشتین میومدین بالا سجاد از پله ها سقوط کرد پایین. یعنی از پاگرد پله ها تا جلوی خونه همسایه پایینی. ما که فقط...
  • تعطیلات نوروز را چگونه گذراندیم؟ شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1389 23:56
    اول تا ششم عید رفتیم مسافرت خونه بابایی و مامانی‌(خانواده بابا). سفر خوبی بود. خوش گذشت بخصوص روزی که رفتیم باغ بابایی که کلی هم عکس و فیلم گرفتیم. جمعه برگشتیم و شنبه مامان جون و بابا جون و خاله ها اومدن تهران پیشمون و کلی حال کردیم و کلی با دیدن شماها کیفور شدن و شماها هم از همون لحظه اول که وارد شدن نمیدونستین...
  • نرم نرمک میرسد اینک بهار... شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1388 10:18
    سلام گلهای نازنین زندگیم وای وای میدونم خیلی دیر اومدم فقط امیدوارم بتونم تا آخرش بنویسم و موفق بشم این پست رو ارسال کنم. فعلا که خوابیدین و کاری به کارم ندارین. مختصری از وقایع این مدت: 21 بهمن بابا ما رو برد اصفهان و خودش برگشت تا بمدت یک هفته بره مصر ماموریت. روز بعد از برگشت بابا از اصفهان سجاد تب کرد و این تب...
  • مامان و شیرینیهای زندگی سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1388 02:45
    هر روز میخوام بیام و از اینهمه شیرینی و قند و عسلی تعریف کنم. تا به خودم میام ساعت این موقع است (به ساعت ارسال پست توجه شود) و من هم تقریبا مثل یک جنازه در رختخواب تو فکر اینکه باز امشب ستاره خانوم ساعت چند بیدار میشه؟! آخه از وقتی که بعد 5 روز جدایی از بیمارستان به خونه اومدیم ستاره هرشب نیمه های شب از خواب بیدار...
  • التماس دعا... چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1388 10:28
    امن یجیب المضطر اذادعاه ویکشف السوء سلام من خاله ماهی دوقلوها هستم اومدم اینجا تا از همه ی شما عزیزانی که به وبلاگشون سر میزنین که نفستون پاکه و حق.. التماس دعا داشته باشم برای سلامتی و شفای عاجل سجاد کوچولو که از دیروز صبح توی بیمارستان کودکان بستری شده... ** خداوندا... به حق نوزاد مجاهد و ملکوتی حسین به حق صاحب اسم...
  • رزوئل دوشنبه 30 آذر‌ماه سال 1388 23:13
    قصه از اونجایی شروع شد که مثل هرسال در فکر تهیه و تدارک جشن تولد سهیل بودم. نمیدونستم دوستان رو رستوران دعوت کنم یا تو خونه جشن بگیریم یا ...؟ از روز قبل یعنی 26 آذر ستاره قشنگم تب کرد و چون بیحال نبود حدس زدیم داره دندون درمیاره.استامینوفن دادم بهش ولی تبش بالا و پایین میشد! روز جمعه کیک پختم و تصمیم گرفتم تزیینش کنم...
  • وقایع اتفاقیه چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388 23:34
    از اونجا بگم که خبر فوت عمه رو شنیدیم و اوضاع روحیمون داغون شد. خودمون اینجا بودیم و دلمون مشهد. مامان و بابا و خاله ها و دایی که فردای همون شب عازم مشهد شدند. ولی ما بخاطر آنفلوآنزا و سردی هوا نمیتونستیم بریم. بهر حال مراسم بود و فامیل پرجمعیتی هم که ما داریم ترسم از این بود هرکی برسه بخواد بغلتون کنه و شما هم که...
  • یک روز بد یکشنبه 10 آبان‌ماه سال 1388 23:55
    هیچی نگم بهتره. هفته پیش بابا پدر بزرگش رو از دست داد و امروز من عمه نازنین و مهربونم رو از دست دادم. چه روز بدی... چه روزهای بدی * پ.ن ___ ممنونم از دوستان عزیزم بابت تسلیتشون. امیدوارم غمهای زندگیتون مثل نسیم ملایم و زودگذر باشه و همیشه شاد باشید.
  • 62
  • صفحه 1
  • 2
  • 3